سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

قطره و دریا
 
قالب وبلاگ

چهار پنج ساله بودم یک غروب سرد زمستانی بود برفهادر حیاط خانه یخ بسته وبرق هم رفته بود.   پدر بزرگم برای نماز خواندن سجاده اش را گشود منهم خواستم در کنارش بنماز به ایستم در

تا ریکی دنبال چادر نمازم میگشتم یادم آمد آنطرف حیاط است میترسیدم به تنهایی بروم بیاورم فاصله بنظر زیاد میرسید به پدر بزرگم گفتم بیایید

برویم چادر نمازم را بیاورم پدر بزرگم بدست مهربانش را بر سرم کشید با صدایی دلنشین گفت امشب تاریک است  فرشته هانمی بینندمیتوانی

همینطور نماز بخوانی

خدا قبول میکند ومن با خوشحالی کنار او بنماز ایستادم .

بیاد دارم وقتی مدرسه رفتم وخواندن ونوشتن آموختم او مرا صدا میکرد وبمن میگفت برایم کتاب بخوان وقتی کتاب میخواندم اودر رابطه با موضوع

کمی برایم توضیح میدادتا بهتر به فهمم وبعد هم قرآن را باز میکرد ومیگفت برایم بخوان او مردی سالک وانسانی کامل بود به مادر بزرگم بسیار

احترام میگذاشت وهمیشه از ما میخواست نماز اول وقت بخوانیم مسجدی را نیکوکاری برای نماز جماعت به امامت ایشان ساخت ونام مسجد را

بنام ایشان گذاشت پدر بزرگم برای نماز به آن مسجد نرفت  مرد مومن ناراحت شده بود وپدر بزرگم شرط کردکه اسم مسجد را عوض کند تا امامت

مسجد را بپذیرد . یکبار پدرم در خانه را رنگ زد پدربزرگم گفت مگر در خانه ی علی رنگ داشته که در خانه مرا رنگ کردی.

به نقل از مادر بزرگم  عمو پدرت با تفاوت یکی دوسال در آستانه ازدواج بودند ودودختر از خاندان بزرگ خاتون ابادی برایشان انتخاب کرده بودیم

آنسالها توان فراهم کردن مکانی برای زندگی آنان نداشتیم .فکرمان مشغول بود. روزها مراجعین زیاد  ی برای رفع مشکلات خود به نزد حاج آقا

می آمدند.در یکی از روزها مردی گریه میکرد وبه آقا التماس میکرد تورا بخدا از من قبول کنید من هیچکس را ندارم این کار شما منتی است برمن ولی حاج آقا روی نه خودشان ایستاده بودند ومرد نا راحت رفت.اقا هم رفتندمسجد ظهر که برای ناهار به منزل امدند وناهار را میل کردند گفتم آقاکلاغ هم که میخواهد تخم بگذارد اول لانه اش را درست میکند شما دوپسر دم بخت دارید وهدیه رانمی پذیرید هم آن مرد خوشحال میشد اینها کارشان هل میشد بعد ازاین حرف حاج آقا میگویند فرزندان من هم خدایی دارند چشمم به غیر خدانیست ومادر بزرگ پافشاری میکند وآقا تا دوماه با ایشان حرف نمیزنند از مادر بزرگم پرسیدم هدیه په بود گفت یک صندوقچه پراز سکه طلا وقباله های ملکی ویک خانه با این حال قبول نکردند  وگفتند فرزندان من خدا را دارند ادامه دارد


[ جمعه 89/10/17 ] [ 8:28 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 183
بازدید دیروز: 200
کل بازدیدها: 811087