سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

قطره و دریا
 
قالب وبلاگ

ساعت هشت صبح در دفتر کار  مردم از راهها ی دور نزدیک آمده بودند بیشتر آنها مدد جویان سازمان بودندهوا بسیار سرد بود ودفتر کوچک ما

گنجایش آنها را نداشت همکارانم قبل از من آمده بودند یکی قباله ازدواج در دست داشت ودیگری نسخه دارو ودیگری عکس وام آر آی ودیگری

 لباس میخواست ویکی دفترچه  وامهای عقب مانده ودیگری نامه درخواست کمک از شورای محل چندتایی هم بخاری میخواستند

آقایی هم مقداری گوشت ومرغ آورد خانمی هم چند بسته خرما ومقداری پول عروسهایی هم که نوبت جهیزیه داشتند با ما درانشان یکی

یکی آمدند تلفن هم دایم زنگ میزد وگاهی این تلفن ها بخاطر پاسخگویی وراهنمایی مشاوره تا چند دقیقه طولانی میشود

مددجویی هم که مقداری از پول حق انشعاب خانه اش را گرفته بود وگوشت .لباس فصل باز ایستا ده بودچانه زنی میکرد

بیاری خدا به امور مراجعین رسیدگی شد وهر کدام فرا حال خود مددرسانی تعدادی هم مشاوره وراهنمایی شدند وخدا را شکر

که این نیمروز زیبا بخوبی طی شداین ها که گفتم به آسانی انجام نشد بلکه با کلی حرف توضیح تسکین با جاتنگی  سرما. وقتی کار

یک نفر را راه می انداختیم بقیه هم میگفتند چرا؟ برای ما هم انجام بدهید چرا؟فرق میگذارید وتوقع در توقع اما خدا را شاکرم که چنان صبر

وحوصله ای بما عطا کرده تحمل میکنیم وکلی به آگاهی وتوجه آنان می افزاییم که تو فقط خودت ومشکل خودت را نبین فلانی مشکل حادتری

دارد واین کار سا ده ای نیست یکبار روحانی مسجد به من گفت شما عجب حوصله ای دارید به او گفتم من عشق خدمت به مردم دارم

زندگی من یعنی به مردم کمک کنم نه تنها کمک مالی بلکه فکری ذهنشان روشن کنم واین آیین پیامبر من است به من گفته وخدا از من خواسته

همه باید این طور باشند وبه همدیگر کمک کنند ای مشخصه انسانی واسلامی من است در هر کجای عالم که باشم سیاه وسپید ومرام

مسلک کردترک عرب مسیحی ارامنه وغیره تفاوتی ندارند     من انسانم وکمک به همنوعان را بسیار ارزشمند میدانم چه بسیار انسانهایی که

 با خدمات شایسته از فلات زندگی رهایی یافتند وراه خویش را پیدا کردند وامروز در جامعه سر بلند زندگی میکننداز فقر فرهنگی از بیماریهای

عجیب از بی ایمانی وپشت کردن به مبانی اعتقادی در اثر جهل واز بیکاری بیعاری نجات پیدا کردند چه دختران وپسران با استعدادی که اگر

یاری نمیشدند هم اکنون درحال فسیل شدن بودند یا دچار آسیب های اجتماعی بیاد دارم در حرم رسولااله ص بودم موج جمعیتی آمد وپیر زن

سیاهی که درکنارم بود زیر دست پای مردم رفت من تنها دستمبهانگشتان دستش خورد اورا با همه توان گرفتم خودم هم نزدیک بود زیر دست

وپا بروم او را کشیدم بالا واین پیر زن سیاه پوست مر بغل کرد وبوسید نمیدانم به پیامبر چه گفت اشک میریخت ومن گریه کنان گفتم من همه

 امت شمارا دوست دارم از من خشنود باشیدمن خاک کف پای امت توام یامحمد توآنقدر مهربانی که نمیشود توصیف کرد مرا هم سرشار از

محبت ومودت خودت کن   

    مدیر وبلاگ            شیدای اصفهانی

انجمن مددکاری حضرت رقیه خاتون اصفهان

 


[ شنبه 89/11/16 ] [ 9:55 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 63
بازدید دیروز: 200
کل بازدیدها: 810967