سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

قطره و دریا
 
قالب وبلاگ

بودبیفتم من چیزی بزرگ را جلوی پایم حس میکردم بایاری اخدا کمی خم شدم ودستم را پایین بردم زن سیاه پوست باسر انگشتانش دست مرا لمس کرد ومحکم چسبید به مچدستم باور کنید نزدیک بود نفسم بندبیاد هرچه قدرت داشتم فشارآوردم تا ان زن خیس عرق سرد از لابلای جمعیت بیرون آمد حالا افتاده بود روی سر کله من ومرا میبوسید آن لحظه قلبم پرازعشق محمد وآل محمد شد و   ......سکوت

راستش من نذر کرده بودم در مدینه قرآن راختم کنم ودر مکه هم وخدارا شکر تمام کامل این کار را انجام دادم خانمهایی که نمیتوانستند زیارت ودعا بخوانند من برایشان میخواندم خانمی همسفر ما بود که از طواف میترسید همسر اوهم بیماری قلبی داشت با یکی از آقایان کاروان رفته بود طواف. آمدم بروم طواف دیدم گوشه سمت حجر الاسود ایستاده دارد گریه میکند گفتم چرا؟گریه میکنی گفت وقتی چشمم به این جمعیت می افتد خوف برم میدارد می ترسم زیر دست وپا بروم به اودلداری دادم وگفتم شانه های مرا بگیر وبیا پشت سر من با امید خدا تکبیر گویان طواف را شروع کردیم او از تر س دستش را از سر شانه ام بدور گلویم حلقه کرد وبا فشارجمعیت گلوی مرا فشار میداد بالاخراین نیز گذشت این خانم میگفت نمیدانی در طواف همه اش بتو دعا میکردم.   در منا میان آن همه جمعیت بطری آب من تمام شد تا جایی که دیگر طاقت یک قدم نداشتم که بردارم ضعف شدید بالب خشک جگر سوزان گفتم یااباعبدالله عربی از کنارم میگذشت یک بطری آب سرد به من دادگفت حجه خانم آن لحظه انگار خدا دنیارا به من داد. درمدینه به اتفاق چندنفر از اعضای کاروان رفتیم مسجد شیعیان مسجد قدیمی بود اما فضای بیرونش نخلستان بود نماز مغرب وعشارا خواندیم یک مرتبه گقتند شرتی ها آمده اند برق هم رفت میگفتند ما حق نداریم دربلندگودستی هم اذان بگوییم مارا جریمه میکنند ومیگفتندامام جماعت را تبعید کرده اند در آنوقت همه مردم پراکنده شدندومن ویکی از همسفران زن از نماز خانه خارج توی باغ گمشدیم در تاریکی همه هراسان میدویدندوماهم همین طور از در باغ وارد صحرا شدیم تا مج پایمان درشن فرو میرفت نمیدانستیم از کدام طرف برویم من دایم میگفتم یا فارس الحجاز وهمسفری من گریه میکرد ترس سرتا پای مارا گرفته بود آدمها درتاریکی گم شده بودند نه کوچه ای نه آدمی .ما بودیم وصحرا ی شن وآسمان پرستاره بالاخره تصمیم گرفییم براهمان ادامه بدهیم نمیدانم چقدر طول کشیداز دور نوری مثال روشن کردن کبریت نمایان شد خوشحال شدیم به سمت او رفتیم تارسیدیم به خیابان علی ابن ابیطالب هتل ما در انتهای آن خیابان طویل بود وقتی رسیدیم ساعت ده شب بود رییس کاروان نگران زایران شده بو د شاید یکساعت بعد از ماکسانی که با ما به مسجد شیعیان آمده بودند به هتل آمدند آنها میگفتند راه به این درازی را شما چطوری طی کردید

 خاطراتی از سفر حج تقدیم دوستان            اثر صدیقه اژ ه ای 

                                                                   مدیر وبلاگ شیدای اصفهانی

       2

 


[ سه شنبه 91/8/23 ] [ 2:29 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 42
بازدید دیروز: 159
کل بازدیدها: 755931