سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

قطره و دریا
 
قالب وبلاگ

اما عمویم عبد صالح خدامردی که براساس تقوا ویقین در نهایت عشق به خاندان اهل البیت ورضای خالق هستی کانون زندگی خود را بنا نهاد ودر خدمت آیین مقدس اسلام در بیداری ودین داری همرا  ه با اخلاق حسنه مردم را راهنمایی نمود وفرزندانی شا یسته تحویل اجتماع داد.

زندگی بی پیرایه وعلمی داشت .بیاد دارم در در زمانی که صدام شهر هارا موشک باران میکرد وبیشتر مردم اصفهان به محل های امن تری رفته بودند ایشان در خانه خود تنها مانده ومیگفتند من مطمئن هستم   موشکی در این نزدیکی ها اصابت نمیکند

یکی از دوستان نقل کرد روزی از در خانه حاج آقا رد میشدم دیدم ایشان جارو وخاک انداز بدست دارد برگهای خشک را جمع میکند جلورفتم گفتم شما چرا اجازه بدهید من برگها را جمع کنم  کارگر شهرداری هم خودش جمع میکرد آقا گفتند من در خانه را باز کردم دیدم اینها دارند تسبیح خدارا میگویند ومردم پا رویشان میگذارندخواستم از زیر دست وپا جمعشان کنم.

یکی از نوا دگان ایشان گفت یکروز آمدم سری به ایشان بزنم دیدم تمام درهای اتاقها باز است هیچکس در خانه نیست چند بار حاج اقا را صدا کردم جوابی نشنیدم دلواپس شدم نکند اتفاقی برای ایشان افتاده کسی وارد خانه شده دیدم صدای زمزمه ای میآید  رفتم به پشت بام منرل دیدم سر سجاده مشغول راز ونیاز با خدا هستند.

ایشان امام  جماعت مسجدعلی اصفهان بودندیکبار میروند برای نماز جمعیت انبوهی آمده بودند برای نما زچشم ایشان که به جمعیت می افتد   بر میگردند . به خانه

بعدها میگویند با خودم گفتم عجب جمعیتی به تو اقتدا میکند ومن نفسم رابخاطر همین تنبیه کردم 

یکبار از ایشان خواستم ذکر مهمی را به من یاد بدهند گفتند بگو یا حنان ویامنانروزی که زن عمویم از دنیا رفته بود وهمه رفته بودند تشییع من تنها

نزد ایشان در خانه ماندم چون حال ایشان هم خوب نبود وفرزندانشان نگران بودند که بفهمند وبدتر شوند آنروز بعد از صحبتهای از توحید وشناخت

باری تعالی ایشان گفتند ما مگر طلبکار خدا هستیم یکبار میدهد ویکبار میستاندهمه عالم مال اوست واوصاحب اختیار من گفتم اگر خبری را شما بشنوید چه عکس العملی برایتان ایجاد میکند گفتند ممکن است بطور طبیعی ناراحت شوم ولی

تنها چیزی که میتوان بگویم شکر است وراضی بودن وگلایه نکردنمن مگر چه کاره هستم بنده ای ذلیل ونا توانآنروز پس از صحبتهای زیاد ناگهان از

روی تخت پایین آمدند سماور را روشن کردند وگفتند عموجان چه روز خوبی بود خوب کاری کردی اومروز پیش من آمدی آنروز من وعمویم آنقدر مشغول صحبت بودیم که من صدای زنگ در منزلشان زده بودند نشنیدم

یکدفعه دیدم درحیاط شلوغ است میگویند این ها کجا هستند دختر عمووپسر عموهایم با فامیل از سر خاک برگشتند وعصر همان روز دکتر

صلواتی وتعدادی از دوستان ونزدیکان برای عرض تسلیت به نزد ایشان آمدند                                               شیدای اصفهانی 

 

                                                                                                                                                    شیدای اصفهانی


[ یکشنبه 89/10/19 ] [ 6:51 صبح ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]

 ایشان دوران قحطی در خدمتمردم و در دوران سیاه پهلوی از زمره کسانی بود که موردتوجه وعلاقه مردم بودند. از زمان کشف حجاب  کمتر از خانه بیرون میرفتند وفعالیتهای مردمی را در خانه شخصی انجام میداد   عبادت خاضعانه ی  اخلاق حسنه ساده زیستی انضباط وپاکیزگی از صفات بارز ایشان. بیشتر اوقات مشغول مطالعه و تلاوت قران کریم سپری میکرد آرام وشمرده دلنشین صحبت میکرد با اینکه یازده سال باایشان سپری کردم هیچگاه عصبانیت یا یک کلام بیخود از ایشان نشنیدم بسیار مهمانواز بود همیشه مهمان را تا چند قدم بیرون از خانه همراهی میکرد در جلوی مهمان بالباس رسمی حضورپیدا میکرد هرچه که درمنزل بود با صداقت برای مهمان می آورد  به سخنان نزدیکان غریبه ها ودوستان وآشنایان بدقت گوش میداداعیاد اسلامی را گرامی میداشت وبه مردمی که بدیدنش می آمدند عیدی میداد بیاد دارم عید نوروز را هم ارج مینهاد وتا سه روز از دور ونزدیک بدیدار حاج آقا می آمدندعیدی میگرفتند  از همسایه دور ونزدیک مسایل مذهبی واحکام را از ایشان می پرسیدندگاهی شبها که برق میرفت پدر بزرگم در نور بسیار ضعیف قرآن تلاوت میکرد ومن تعجب میکردم ایشان میفرمود قرآن خودش چراغ است  باهرکس با زبان خودش حرف میزد وهمه زبان او را با دل وجان می فهمیدندپدرم عاشق پدر بزرگم بود وهمیشه دست پدرش را میبوسید با انکه زن و فرزند داشت ومن کلی کیف میکردم هرچه پدر میگفت پسر با احترام وسرتواضع میگفت به چشم اینگونه رفتار زیبا ومتین دل کوچک مرا متوجه خود میکرد نسبت به خانواده بسیار مهربان باشفقت بود از جمله یادگاران ایشان

دوفرزندعالم  به عمل مکتب  تشیع است عالم ربانی ومجتهد فقید حضرت آیت الله میرزا محمد اژه ای پدر شهید علی اکبر ازه ای ودیگری حضرت

حضرت حجته الاسلام والمسلمین حاج آقا فضل الله اژ ه ای میباشند که از این دو بزرگوار خاطراتی شیرین نقل خواهد شددر تربیت این دوعالم

مجاهد مادر بزرگم میگفت در سال قحطی دختری بدنیا آوردم که از بی شیری مرد وبعد از اواین دوپسر را خدا بما داد که برای آنها هم شیر نداشتم

وحاج آقا گفتند بگردزنی سید ومومن برای شیر دهی بچه ها پیداکنی نذر ونیاز وتلاشم نتیجه داد وزنی با مشخصاتی که میخواستم پیدا کردم حاج

آقا فرمودند مراقب خوراک ونیازهای او .باش مبادا جایی چیزی بخورد ومن مثل مهمان مراقبت از او کردم اوزنی صالحه وخوش اخلاق بود. پس از اتمام

شیر خوا رگی روی رفتار وخوراک منش بچه هاهم خودم کار میکردم هم آقا اهمیت میدادند.برادرم حاج میرمحمد صادق خاتون آبادی وحاج آقا مرتضی

خاتون آبادی به این دو توجه خاص داشتند وبه آنها محبت مشفقانه داشتند .اما خاطرات من از  عمو وپدرم من یچه بودم مادرم دار فانی را درسن بیست وسه سالگی وداع گفت ومن ماندم کوه اندوه وآه زن عمو وعموی مهربانم مر اهمچون فرزندان خود دوست داشتند وبه خانه آنها میرفتم

بیاد دارم هروز صبح که بیدار میشدم توی یک دستم گز یاشیرینی وآب نبات بود ودست دیگرم پول  با خوشحالی بچه گانه

میپرسیدم اینها توی دست من چکار میکنندعمویم میگفت دیشب فرشته ها برایت هدیه آورده اندومن آنروز تا شب خوشحال میشدم تا شبی دیگر

رفتار کردار عمویم درست عین پدر بزرگم آیت الله حاج میرزا محمد حسین اژ ه ای ومرگ هردو هم بسیار مثل هم بودشبی که پدر بزرگم از دنیا رفت را بیاد دارم تمام    شب  ذکر میگفت وبه پدرم میگفت قرآن بخوان تا نزدیک سحر  که پدر بزرگم  آب خواست     پدرم آب تربت در دهانش ریخت  در همین لحظه پدر بزرگم به پدرم گفت چرا نشسته ای برخیز چهارده معصوم تشریف آورده اند مرا هم بلند کن بوی عطری فضای اطاق را پر کرد وپدر بزرگم وبقیه دست به سینه به آنان سلام دادند ومادر بزرگ و پدرو پسر عمویم بگریه افتادندصدای اذان صبح از مسجد محله بلند شد پدر بزرگم با خاک تیمم کرد خوابیده نماز خواند وبه پدرم وبقیه گفت مگر صدای اذان رانشنیدید بروید هیچکس اینجا نباشدهمه رفتند نماز بخواننداولین کسی که برگشت پدرم بود دید حاج آقا ملافه را روی خو دکشیده اند پدرم گمان کردخوابیده اند ملافه را آهسته کنار زددید

انگار صد سال است بخواب رفته وجان بجان آفرین تسلیم نمود ه  آنروز بعد از مرگ ناگهانی مادرم روزی بزرگ ودرد ناک برای من بود پدربزرگی شایسته را از دست داده بودم قسمتی از دلم برای مرگ مادرم کنده ه شده بود وحالا پدر بزرگ خوبم  .صبح زود من ودایه ام رفتیم مسجدیها را خبر کنیم وقتی برگشتیم   خیابان کوچه وخانه پراز جمعیت بود   بطوری که ما باسختی وارد خانه شدیم پدرم بدنبال مراسم غسل و تدفین بود ومن لابلای جمعیت با اندوهی جانگزا این طرف وانطرف خانه بزرگ قدیمی میرفتم بعدازغسل کفن نماز میت پدر بزرگم را تا تخت فولاد مردم تشیع کردند ومنهم بدنبال آنها با زن عمویم رفتم تا یکماه هر روز در مسجدی مراسم بود  روز وفات او روز شهادت اما  م سجاد علیهمالسلام بود واین دومین غم زندگی من بود   

اما چه شد که من این خاطرات را در وبلاگ خصوصی مینویسم درگذشت عمو یم وفقدان این عالم ربانی واندوه وفات ایشان سبب شد تا نگذارم خاطرات خوبم ازبین برود درگذشت حضرت آیت الله میرزا علیمحمد آژه ای                                                       شیدای اصفهانی


[ جمعه 89/10/17 ] [ 8:39 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]

چهار پنج ساله بودم یک غروب سرد زمستانی بود برفهادر حیاط خانه یخ بسته وبرق هم رفته بود.   پدر بزرگم برای نماز خواندن سجاده اش را گشود منهم خواستم در کنارش بنماز به ایستم در

تا ریکی دنبال چادر نمازم میگشتم یادم آمد آنطرف حیاط است میترسیدم به تنهایی بروم بیاورم فاصله بنظر زیاد میرسید به پدر بزرگم گفتم بیایید

برویم چادر نمازم را بیاورم پدر بزرگم بدست مهربانش را بر سرم کشید با صدایی دلنشین گفت امشب تاریک است  فرشته هانمی بینندمیتوانی

همینطور نماز بخوانی

خدا قبول میکند ومن با خوشحالی کنار او بنماز ایستادم .

بیاد دارم وقتی مدرسه رفتم وخواندن ونوشتن آموختم او مرا صدا میکرد وبمن میگفت برایم کتاب بخوان وقتی کتاب میخواندم اودر رابطه با موضوع

کمی برایم توضیح میدادتا بهتر به فهمم وبعد هم قرآن را باز میکرد ومیگفت برایم بخوان او مردی سالک وانسانی کامل بود به مادر بزرگم بسیار

احترام میگذاشت وهمیشه از ما میخواست نماز اول وقت بخوانیم مسجدی را نیکوکاری برای نماز جماعت به امامت ایشان ساخت ونام مسجد را

بنام ایشان گذاشت پدر بزرگم برای نماز به آن مسجد نرفت  مرد مومن ناراحت شده بود وپدر بزرگم شرط کردکه اسم مسجد را عوض کند تا امامت

مسجد را بپذیرد . یکبار پدرم در خانه را رنگ زد پدربزرگم گفت مگر در خانه ی علی رنگ داشته که در خانه مرا رنگ کردی.

به نقل از مادر بزرگم  عمو پدرت با تفاوت یکی دوسال در آستانه ازدواج بودند ودودختر از خاندان بزرگ خاتون ابادی برایشان انتخاب کرده بودیم

آنسالها توان فراهم کردن مکانی برای زندگی آنان نداشتیم .فکرمان مشغول بود. روزها مراجعین زیاد  ی برای رفع مشکلات خود به نزد حاج آقا

می آمدند.در یکی از روزها مردی گریه میکرد وبه آقا التماس میکرد تورا بخدا از من قبول کنید من هیچکس را ندارم این کار شما منتی است برمن ولی حاج آقا روی نه خودشان ایستاده بودند ومرد نا راحت رفت.اقا هم رفتندمسجد ظهر که برای ناهار به منزل امدند وناهار را میل کردند گفتم آقاکلاغ هم که میخواهد تخم بگذارد اول لانه اش را درست میکند شما دوپسر دم بخت دارید وهدیه رانمی پذیرید هم آن مرد خوشحال میشد اینها کارشان هل میشد بعد ازاین حرف حاج آقا میگویند فرزندان من هم خدایی دارند چشمم به غیر خدانیست ومادر بزرگ پافشاری میکند وآقا تا دوماه با ایشان حرف نمیزنند از مادر بزرگم پرسیدم هدیه په بود گفت یک صندوقچه پراز سکه طلا وقباله های ملکی ویک خانه با این حال قبول نکردند  وگفتند فرزندان من خدا را دارند ادامه دارد


[ جمعه 89/10/17 ] [ 8:28 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]

      کشور جسم تو گوهر دان توست       عقل توروشن. گوهر ایمان توست         دیده بان جان خود باش ای عزیز 

        تا نیفتی در ته چاه حضیض        مغرب جانت زعقل روشن شود               مشرقش ازعشق گلشن میشود 

         از سپاه عقل وعشق رو بر متاب          با یقین خویش شو چون آفتاب

        هرکجا تو میروی هشیار باش            با سپاه نفس در پیکار باش             جسم خود از هر پلیدی پاک دار     

         مرزهای جان خود را پاسدار

        مفتکی از کف مده جان عزیز     کشور جانت نما پاک و تمیز                     جان توشایسته عرش خداست   

          سجده گاه عرشیان جان شماست

 

         وای برآنکس نداند قدر آن             میدهد از کف چنین در گران                    کشور جانش چپاول میشود    

        هستیش از پایه ویران میشود

         لشکر شیطان در آن بلوا کند     ذزه ذره جان او اغفا کند                               میشود قربانی نفس پلید      

         میشود نابود از او اسمی که دید

 

         ای خوش آنان که از خود رسته اند      از منیت ها رهایی جسته اند                 میکنند پروا ز تا عرش برین 

        میکنند دل از جهان واین زمین

        روزها شادند با خود سر خوشند     با همه نا محرمان بس خاموشند               نیمه شبها با خدا در سوز و ساز

        روح دارد ذکرشان در هر نماز           از برای خلق خدمت میکنند                       کار بی آزار ومنت میکنند   

        جان خود را میسپارند دست دوست

                                                     شوق وشورند وحیات از رگ و پوست     

                                                                                                                  شیدای اصفهانی

 

 

 

 

 


[ دوشنبه 89/10/13 ] [ 6:37 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]

      همه مشکلات وگلایه هاوتنش ها ودعواها وجنگ ها سر همین نفهمیدن زبان همدیگر است.ونبودن یک تفکر واندیشه درست انسانی

      تفکر واندیشه ای که براساس فطرت ووجدان پاک بشری با شد.اندیشه ای که هرچه برای خود میپسندی برای دیگران بخواه.اما

       موانع موجود برسر را ه رسیدن به یک زبان واحد انسانی حسادت زیاده خواهی کوته بینی نداشتن یک نگرش توحیدی ومعاد نگری و...

       میبا شد هرکس براساس میل وآرزوی خود میخواهد عمل کند و حق دیگری را نا دیده بگیرد 

        نادیده گرفتن عدالت اجتماعی وحفظ حقوق انسانی وکرامت وارزش حقیقی ومعنوی افراد عناد وسرکشی برخی و.......

       انتخاب روش های نادرست حرمت شکنی واهانت وفقدان فرهنگ گفتگوی سالم بر اساس عدالت محوری وگاها تعصبات خشک قومی

        قبیله ای ویا روشنفکری های مبتذل که در عصر حاضر بعنوان نوگرایی مطرح میشود وهمه ارزشهای اساسی وبنیادی دینی را زیر سوال

      میبردو...همه این هاسبب شده که به یک زبان واحد منطقی نرسیم وهر روز بر سر راه همدیگر مشکلاتی ایجاد کنیم

                                                                                                                                                    شیدای اصفهانی


[ چهارشنبه 89/10/8 ] [ 9:4 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]

عصر است ودلم میل رسیدن بتو دارد     

    بارخدایا هرکه هرچه دارد از تودارد.  تو به آن عطا کرده ای     من بر آن غبطه نمیخورم

وآه حسرت نمیکشم.  اما از تومیخواهم      قبل از اینکه بمن چیزی وخیری عطا کنی     ظرفیت پذیر فتن وفهمیدن آن را عطا کن.

دلی شاکر .زبانی سپاسگزار وقدر شناس بمن عطا فرما  ودر آن نشانه های رسیدن بکمال ومعرفت خودرا در آن بمن بنمایان.

در آن قدمهایم را استوار اراده ام را محکم وانگیزه ام را مستمر گردان. ودست همتم را برای رسیدن بخودت بگیر.

پروردگارامن با تو صادقم ودر برابر توخود را از ذره ای کمتر ونا چیز تر بشمار می آورم .پس بامن از سر رافت وصداقت فضل وکرم عنایت فرما .

که من از مکر عظیم وقهاریت توسخت بیمناکم 

مرا که درناز پروریدی واز سر مهر وعشق بیا فریدی چنین طاقتی ندارم.

پروردگارا دستانم چون گلدسته های فیروزه ای مسجد   وقلبم همچون محراب عبادتگا ه در دعا وتپش نیایش دایمی تومشغو ل است.

واندیشه فیروزه اییم همیشه سر برآستان بندگی ویکتا پرستی پا برجاومستدام است.نخلهای بارور ذهنم خرم . هر لحظه خوشه ای

شیرین تر از عسل ببار می آورد.تا کام جانها را شیرین کند تادلها دستها واندیشه های مشتاق شیدایی رادر هیمنه آتش التهاب وعطش

غروب دریا

 

رسیدن بتو  گرم گرمتر کند. وآنان را بوجد آورد. تا جایی که سنگ دلها نرم وذوب عشق تو گردند که هیچ لذتی از آن بالا تر نیست

واین پیوستن قطر ه بدریای الوهیت توست

                                                                                                                                      اثر شیدای اصفهانی

 

 

 


[ سه شنبه 89/10/7 ] [ 4:49 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]

انسان چیزی دارد که دیگر موجودات عالم از آن محروم هستند واین چیز کمی نیست وچیزی هم نیست که به هر طوری که نفسش ودلش

میخواهد از آن استفاده کند وهیچ از او نپرسند که چرا ؟ نعمتی که بتو عطا کردیم واختیاری که بتو داده شداز آن بجا استفاده نکردی

وهمین اختیار از بابت آزمایش اوست که چه کاره هست وچه راهی را انتخاب میکند  حسینی میاندیشد یا یزیدی وزبیری وهمه بهشت

دوزخ در همین خلاصه شده است  .

اما جبر بسیاری از انسانها از وضعیت موجود خود ناراضی هستند وحسرت میخورند که چرا؟ما از نظر شکل وقیافه از نظر ثروت وخانواده از بسیاری

ازچراهای دیگر در سطح پایین قرار گرفته ایم مثال از نظر شرایط بد آب وهوای جغرافیایی  چرا ؟پدری چنین ومادری چنان داریم وهزاران هزار

نکته -مگر ماقبل  ازتولد وحتی در مورد مرگ خویش میتوانیم اظهار نظر کنیم وخود تصمیم بگیریم  چنین اختیاری به کسی داده نشده همه

در این موارد در جبر هستند  که همه اینها نا توانی انسان را میرساند انسانی که در برابر پروردگارش مغرور وسرکش است وگاهی عرض اندام

میکندودر نهایت جهل از همان اختیاری هم که به او داد ه اند درست استفاده نمیکند انسانی که برهمه امور خود احاطه ندارد واز یک ثانیه

دیگر خو ونزدیکانش بیخبر است.با عصیان خویش نه تنها خود را که به همنوعان ونزدیکان خود ضرر وزیان میرساند.

وهیچ متوجه نیست این انسان حتی تن صدای خودش راهم نمیتواند بشناسد چه برسد صدای فرشته حامی خودرا یا رسولان الهی را دریابد وخود

را ازسوی جبر به سمت اختیار ونفس مطمنئه راهنمایی کند وخود را ا زحضیض این عالم برهاند ودر سر زمینهای نورانی وقدسی زندگی جاویدانی

راپی ریزی نما ید

                                                                                                                                     شیدای اصفهانی


[ یکشنبه 89/10/5 ] [ 11:13 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]

کربلا نمایشگاهی زیبا وبا شکوه  وروز عاشورا روزی منحصر به فرد وبی مانند از حضرت آدم  تاحضرت خاتم  هزاران حماسه در عالم برپا شد ولی

هیچ شباهتی به حماسه عاشورا ندارد  نقش آفرینان عاشورا هفتاد ویار با وفای  امام حسین علیه السلام  از همه نظر نمونه بودند

تا جایی که الگو برای همه عصر ها ونسل ها هستند.تا جایی که خون گرمشان همیشه در کالبد هستی جاری وساری است هروز زنده تر

میگردد ودلهاواذهان بشری را متحول میکند.در سپاه امام حسین از پیرو جوان وکودک وزن ومرد واز فقیرو غنی سیاه وسپید مرام آیین اخلاق ومنش

سیاسی هر کدام نمونه ای وجود دارد در یاران اما م هر کس در نقش واقعی خود قرار دارد زن در جایگاه خود اما با رفتار ومنش اخلاقی بسیار

وا لا مرددر جایگاه خود نقش ایفا میکند آنهم در اوج عزت واقتدار وسربلندی انسانی روابط والای انسانی از همه آنان چون موج نوری برمیتابد وبذر

شیدایی را در عالم میپراکند  مودت محبت درپیش آنان سر عجز فرود میاوردپیوند روحی وعشق ورزی به رهبرشان وصف نا پذیر است در عاشورا

عروس دامادی هم جان خویش رافدای آرمان بلندشان میکنند عبدلله عمیر که از بزرگان کوفه هست در حکومت نظامی کوفه متوجه میشود

اما م حسین علیه السلام

بکربلا رفته  .نزد همسرش میرود به اومیگوید میخواهد بیاری اما م برود وهمسرش نیز با او همراه شده شبانه از کوفه خارج میشوند وخودرا به امام

میرسانند ودل عزیزفاطمه را شاد میکنند در روز عاشورا عبدلله بمیدان میرو د ومیجنگد تا به شهادت میرسد همسرش خود را بربالین او میرساند

میگوید بهشت برتوگوارا باد از خدا میخواهم کنار توباشم که سر بازی از دشمن به سمت او آمده  اورا به شهادت میرساند

وهردو در جوار رحمت الهی در کنار هم قرار میگیرند  

                                                                            در حالی که اما م حسین در شب عاشورا بیعت خود را از همه برداشته ومیفرماید یاران من هرکدام از شما خانواده خود ومرا بردارید وبرویداینها بامن کار دارند

یاران باوفای او گقتند اگر صدبار کشته شویم زنده گردیم یاحسین دست ازتو  برنمیداریم هریک از یاران مثل پروانه دور شمع وجود امام به طواف

بودند هرکس آرزو میکرد کاری را انجام دهد که امام از او خشنود شود

                                                                                                                                           شیدای اصفهانی

 


[ یکشنبه 89/10/5 ] [ 8:49 صبح ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]

نور قرآن دلت کند روشن   جسم وجان تواز بلا ایمن

میکند خانه ات بهشت برین       میرهاند تورا زغصه و غم      گر عمل کردی تو به آیا تش      روزگارت بسی شود شیرین

هست قرآن کتاب جاویدان        منبع فیض حضرت سبحان     هست از خشک تر درآن بسیار   میکند روح خفته را بیدار

ای مسلمان بدست تو گنج است    دوری از ان برای تو رنج است    گر توخواهی سعادت دوجهان 

خوان تو قرآن ومعنیش تو بدان         عشق وایمان خیر و آگاهی      همه در اوست هرچه را خواهی   

                                                                                                                                         شیدای اصفهانی

 


[ چهارشنبه 89/10/1 ] [ 10:49 عصر ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]
<      1   2      
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 106
بازدید دیروز: 263
کل بازدیدها: 790513