سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

قطره و دریا
 
قالب وبلاگ

اما عمویم عبد صالح خدامردی که براساس تقوا ویقین در نهایت عشق به خاندان اهل البیت ورضای خالق هستی کانون زندگی خود را بنا نهاد ودر خدمت آیین مقدس اسلام در بیداری ودین داری همرا  ه با اخلاق حسنه مردم را راهنمایی نمود وفرزندانی شا یسته تحویل اجتماع داد.

زندگی بی پیرایه وعلمی داشت .بیاد دارم در در زمانی که صدام شهر هارا موشک باران میکرد وبیشتر مردم اصفهان به محل های امن تری رفته بودند ایشان در خانه خود تنها مانده ومیگفتند من مطمئن هستم   موشکی در این نزدیکی ها اصابت نمیکند

یکی از دوستان نقل کرد روزی از در خانه حاج آقا رد میشدم دیدم ایشان جارو وخاک انداز بدست دارد برگهای خشک را جمع میکند جلورفتم گفتم شما چرا اجازه بدهید من برگها را جمع کنم  کارگر شهرداری هم خودش جمع میکرد آقا گفتند من در خانه را باز کردم دیدم اینها دارند تسبیح خدارا میگویند ومردم پا رویشان میگذارندخواستم از زیر دست وپا جمعشان کنم.

یکی از نوا دگان ایشان گفت یکروز آمدم سری به ایشان بزنم دیدم تمام درهای اتاقها باز است هیچکس در خانه نیست چند بار حاج اقا را صدا کردم جوابی نشنیدم دلواپس شدم نکند اتفاقی برای ایشان افتاده کسی وارد خانه شده دیدم صدای زمزمه ای میآید  رفتم به پشت بام منرل دیدم سر سجاده مشغول راز ونیاز با خدا هستند.

ایشان امام  جماعت مسجدعلی اصفهان بودندیکبار میروند برای نماز جمعیت انبوهی آمده بودند برای نما زچشم ایشان که به جمعیت می افتد   بر میگردند . به خانه

بعدها میگویند با خودم گفتم عجب جمعیتی به تو اقتدا میکند ومن نفسم رابخاطر همین تنبیه کردم 

یکبار از ایشان خواستم ذکر مهمی را به من یاد بدهند گفتند بگو یا حنان ویامنانروزی که زن عمویم از دنیا رفته بود وهمه رفته بودند تشییع من تنها

نزد ایشان در خانه ماندم چون حال ایشان هم خوب نبود وفرزندانشان نگران بودند که بفهمند وبدتر شوند آنروز بعد از صحبتهای از توحید وشناخت

باری تعالی ایشان گفتند ما مگر طلبکار خدا هستیم یکبار میدهد ویکبار میستاندهمه عالم مال اوست واوصاحب اختیار من گفتم اگر خبری را شما بشنوید چه عکس العملی برایتان ایجاد میکند گفتند ممکن است بطور طبیعی ناراحت شوم ولی

تنها چیزی که میتوان بگویم شکر است وراضی بودن وگلایه نکردنمن مگر چه کاره هستم بنده ای ذلیل ونا توانآنروز پس از صحبتهای زیاد ناگهان از

روی تخت پایین آمدند سماور را روشن کردند وگفتند عموجان چه روز خوبی بود خوب کاری کردی اومروز پیش من آمدی آنروز من وعمویم آنقدر مشغول صحبت بودیم که من صدای زنگ در منزلشان زده بودند نشنیدم

یکدفعه دیدم درحیاط شلوغ است میگویند این ها کجا هستند دختر عمووپسر عموهایم با فامیل از سر خاک برگشتند وعصر همان روز دکتر

صلواتی وتعدادی از دوستان ونزدیکان برای عرض تسلیت به نزد ایشان آمدند                                               شیدای اصفهانی 

 

                                                                                                                                                    شیدای اصفهانی


[ یکشنبه 89/10/19 ] [ 6:51 صبح ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 301
بازدید دیروز: 579
کل بازدیدها: 764340