سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

قطره و دریا
 
قالب وبلاگ

پدرم اهل مطالعه وهم کمک کار اهل خانه  بودهر بار به خانه می آمد اول میرفت سر ی به  پدر بزرگ ومادر بزرگم میزد وبعد باخیال راحت

وخوشرویی پیش ما می آمد او خودش را نسبت به والدین وزن وفرزند خود مسئول میدانست حتی نسبت به دایه ای که برای مراقبت از من وبرادرم

داشتیم یکبار من ندیدم پدرم به یکی از اهل خانه دستوری بدهد اگر کاری بر زمین مانده بود آرام خودش انجام میدادومن که فرزند اول اوبودم حتی

یک لیوان آب یا یک فنجان چای نخواست که برایش بیاورم او از قبل از رفتن به مدرسه وخواندن نوشتن برایم حافظ وسعدی را با صدای زیبا میخواند

من معنای اشعار را درک نمیکردم اما با علاقه گوش میدادم.خاطره ای را پسر عمویم دکتر جواد اژه ای ازکودکیم نقل کرد که برایم جالب بود

ایشان گفت هنوز خیلی کوچک  بودی یکی دوسال داشتی من آمدم منزل شما عموجان به من گفتندوقتی کتاب را باز میکنم وبه او میگویم نون را نشان بدهد با دقت

انگشتش راروی کلماتی میگذارد که نون داردومن این را به چشم خود دیدم . یکی دوکتاب را آوردند ورق زدند وشما -ن-ازبالا تا پایین صفحه نشان میدادی    بیاددارم پدرم من را روی زانویش مینشاند وبه من نوشتن ونقاشی یاد میداد

وقتی رفتم مدرسه با کلمه وطرز نوشتن آشنا بودم وقصه ها وغصه های زیادی را شنیده ودیده بودم خانه ما مرکز مشاور ومددکاری بود ار درو

همسایه می آمدند پیش مادر بزرگم ودرد دل میکردند او آنها را راهنمایی میکرد واگر کمک میخواستند کمکشان میکردکوچه ومحله ی ما داستانهای

فراوانی دارد که شنیدنی است در فرصتهای دیگر بیاری خدا خواهم نوشت شاید بروبچه ها ومردمی که در محله ما زندگی میکردند واکثر هم از

سرشناسان اصفهان میباشند گفته مرا تاکید کنند.بیاد دارم پدرم همیشه میوه های نوبر را برای خانواده میخرید وجلوی بچه ها میگذاشت اما

نخستین غم او فوت نا گهانی مادرم بود وهمین سب شد که آشیانه شاد وشیرینما ن را غبار اندوه بگیرد .ووسیله آزمایش همه ما پدیدار گردید من

که از همان چهار پنج سالگی وبرادرم از سه سالگی و...باید تحمل میکردیم مشیت الهی بود ومن طاقت دیدن ناراحتی برادرم وپدرم را نداشتم

وهرگز در برابر آنها اظهار نا راحتی نمیکردم بلکه در تاریکی شب برای مادرم میگریستم برادرم راخیلی دوست میداشتم ودلم برایش میسوخت

برای اومانند حامی بودم   پدرم همیشه مرا به به قناعت وزهد وتقوا سفارش مینمودیکبار به اوگفتم مرا ببخشید که بعلت فعالیت مددکاری واجتماعی ومسیر دور نمیتوانم بدیدار شم بیشتر بیایم ودرخدمت شما باشم پدرم با لبخندی حاکی از خشنودی گفت دخترم تو بهترین کار را میکنی وهیچ کاری بهتر از این نیست منهم از خدمت توفیض میبرم چه کاری برای من از این بهتر دعای خیر من همیشه همراه تو خواهد بود

وقتی اولین اثرم کتاب آتش مهر را به ایشان هدیه کردم بسیار خوشحال شدند ومن نگران که حالا چه نظری دارند پدرم با شوق وشور خواند ویکی

دوروز بعد که نظرشان را پرسیدم گفتند مثل کتاب دعا ست آدم وقتی میخواند دارد نیایش بجای می آورد.پدرم خاطره ای از دیدار باامام

خمینی در نجف نقل میکرد برای اولین بار بود که بخدمت امام رسیدیم در نگاه اول  جاذبه وابهت اما م مرا مجذوب خود کرد که نمتوانستم سرم را

بلند کنم وصدای نافذ امام که مرا به اسم صدازد بخود آورد اوعاشق امام بود وهمچنین مقام معظم رهبری در دو دوره انتخاب نهم  با شوق وشور پای صندوق رای رفت با اینکه حالش خوب نبود وسرم به او وصل بود گفت میخواهم باپای خود بروم واین فریضه را انجام

دهم من وبرادرم اورا بردیم واو به احمدی نژادرای داد وبرای او,ورهبرعزیزدعا کرد او همیشه طرفدار حق بود             شیدای اصفهانی


[ سه شنبه 89/10/21 ] [ 12:25 صبح ] [ صدیقه اژه ای ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 68
بازدید دیروز: 371
کل بازدیدها: 754749